
دو شب پیش عشقم افطار دعوت بود خونه ی ما. غروبش رفته بودیم پیش خیاط که لباسمو پرو کنم.موقع برگشتن بهش گفتم بیا بالا.گفت نه میرم خونه نیم ساعت ، یه ساعت دیگه میام.الان زوده.اومدم خونه کارامو انجام دادم منتظر شدم تا بیاد. وقتی اومد یهو دیدم با یه دسته گل کوچولوی خوشگل اومد. جلوی بابام اینا دسته گلو داد بهم.منم انقده ذوق کردم گفتم واای بازم گل خریدیxa0xa0گذاشتم کنار گلای قبلی که هفته قبل آورده بود. میخوام همشونو نگه دارمxa0 xa0...
ادامه مطلب